غریبه همیشگی
حمید موسوی همرزم شهید محمود بیرنگ برایمان روایت میکند:
محمود با من در جبهه بود.
همه محمود را به قوی بودن و تلاشگر بودن می شناختند.
او از طرف سپاه به جبهه اعزام شد.
من که دانش آموز دبیرستانی بودم از طرف بسیج اعزام شدم.
در نوزدهم مهرماه ۱۳۵۹ به اسارت نیروهای عراقی درآمدیم.
همه هویت بسیجی و سپاهی بودن خود را پنهان میکردند.
در ابتدا ما را به اردوگاه زبیر بردند. ریبری که آسایشگاه نظامی بود.
من و محمود سه ماه در کنار هم بودیم. با اینکه آزار و شکنجه ها زیاد بود ولی ما لحظات شیرین ما کم نبود، با هم میگفتیم و می خندیدم.
در آنجا آزار و شکنجه عراقیها را که بسیار زیاد بود در کنار هم تحمل میکردیم.
محمود بسیار متواضع و صبور بود و با آن همه فشار سعی میکرد همیشه لبخند بر چهرهاش باشد.
پس از گذشت سه ماه ما را به اردوگاه موصل یک بردند.
در آنجا یکی از اسرا که پزشک بود درس قرآن میداد، محمود شاگرد همیشگی کلاس بود.
بسیار خدا رو عبادت و اطلاعت میکرد و سعی میکرد همه را شاد نگه دارد.
یک روز در آسایش ها باز شد، عراقیها با خشونت وارد شدند و ما را کتک زدن و سپس محمود را با خود بردند.
همه هاج واج بودیم و نمیدانست این خشونت برای چیست.
یکی از اسرا گفت:« شاید کلاس قرآنمان را متوجه شدند.»
به او گفتم :« نه! اگر اینطور بود باید همه ما را با خود میبردند.»
مدتی گذشت و ما همچنان از محمود خبری نداشتیم.
عراقیها از اردوگاه رومادیه و تکریت اسیر آورده بودند هر تازه واردی که می آمد سراغ محمود را از او میگرفتم اما هیچکس از وی خبر نداشت.
بالاخره یک نفر برایمان پیام آورد که پاسدار بودن محمود لو رفته و او را به استخبارات دولت عراق بردند.
روزها گذشت و ما دیگر خبری از وی نداشتیم.
سالهای اسارت را پشت سر گذاشتیم در سال ۶۹ که آزاد شدیم در فرودگاه خانواده وی به استقبال ما آمدند و از او میپرسیدند ولی هیچگونه اطلاعاتی از او نداشتیم و تاکنون هیچ خبری از وی نیست ولی به احتمال زیاد وی به شهادت رسیده باشد.
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید