تابآوری اجتماعی ایران در جنگ، الگوی تازهای از نیروی راهبردی و بازدارندگی است
در یادداشتی اختصاصی برای ایرنا نوشته است که ایران در حال آشکار کردن الگویی از پایداری ملی است که در آن بسیج عمومی، دوام نهادها، توسعه زیرساختها و آمادگی اجتماعی، به بخشی از قدرت بازدارندگی کشور تبدیل شدهاند. به اعتقاد او، آنچه در ایران شکل گرفته، فقط پاسخ به فشار خارجی نیست، بلکه بازتعریف نسبت میان حاکمیت، جامعه و مقاومت در شرایطی است که کشور با جنگ، تحریم و تهدید همزمان مواجه بوده است.
وی با انتقاد از روایتهای غالب در رسانههای غربی تصریح میکند که تصویر ارائهشده از ایران، اغلب به بحران، تحریم، نارضایتی داخلی و تنشهای سیاسی محدود مانده و کمتر به این واقعیت پرداخته شده است که ایران با وجود فشارهای مستمر، همچنان به توسعه ظرفیتهای صنعتی، علمی، لجستیکی و خدماتی خود ادامه داده است.
چیناپی همچنین تأکید میکند که تجربه ایران نشان میدهد بازدارندگی در جهان امروز فقط به توان نظامی محدود نیست، بلکه در تابآوری اجتماعی، حفظ انسجام ملی، استمرار خدمات حیاتی و ناتوانی طرف مقابل در شکستن اراده یک ملت نیز معنا پیدا میکند.
متن کامل یادداشت از این قرار است:
ایران در پی جنگ، بهتدریج الگویی از تابآوری ملی را آشکار کرده است که در آن بسیج عمومی، توسعه زیرساختها و پایداری اجتماعی به بخش مهمی از بازدارندگی تبدیل شدهاند. با این حال، این واقعیت همچنان در سایه روایتهای مسلط رسانههای غربی که اغلب فقط بر بحران و تقابل تمرکز میکنند، مغفول مانده است.
آنچه این روزها در ایران و در میانه جنگ در حال شکلگیری است، فقط یک وضعیت موقت جنگی یا واکنشی محدود به تجاوز خارجی نیست. آنچه دیده میشود، بیشتر به یک الگوی اجتماعی فراگیر شباهت دارد؛ الگویی که از پیوند میان حاکمیت ملی، تابآوری عمومی، دوام نهادها و آمادگی شهروندان عادی برای مشارکت در دفاع از کشور شکل گرفته است.
از این منظر، ایران پس از جنگ صرفاً کشوری نیست که بخواهد از یک درگیری عبور کند، بلکه جامعهای است که در حال بازتعریف نسبت میان زندگی غیرنظامی، بازدارندگی راهبردی و استقلال سیاسی در شرایط فشار مداوم خارجی است.
این نکته بهویژه با توجه به گزارشهایی که از اعلام آمادگی دهها میلیون شهروند ایرانی برای دفاع از کشور حکایت دارد، اهمیت بیشتری پیدا میکند. اینکه چه میزان از این آمادگی در عمل به توان واقعی نظامی تبدیل میشود، در یک معنا مسئله اصلی نیست. اهمیت اصلی در جای دیگری نهفته است.
چنین سطحی از آمادگی و بسیج نشان میدهد که ایران را نمیتوان فقط با واژههایی مانند موشک، تحریم، دیپلماسی هستهای یا رقابتهای سیاسی در سطح نخبگان توضیح داد. ایران را باید بهعنوان جامعهای دید که در لحظات خطر، توان انسجام سیاسی، پایداری جمعی و مشارکت گسترده را از خود نشان میدهد.
از منظر تاریخی و مقایسهای نیز این نوع بسیج عمومی معنا دارد. در دورههایی از تاریخ معاصر، دفاع ملی دیگر صرفاً وظیفه ارتشهای حرفهای نبوده و به یک واقعیت اجتماعی تبدیل شده است؛ واقعیتی که در ذهن و ضمیر بخش وسیعی از جامعه جای گرفته است. در نمونههایی کاملاً متفاوت، میتوان به ویتنام در دوران مبارزه ضداستعماری و ضد امپریالیستی، یا کوبا در شرایط محاصره طولانیمدت اشاره کرد.
همچنین کشورهایی نیز بودهاند که بهدلیل احساس دائمی تهدید خارجی، فرهنگ دفاع غیرنظامی را در خود پرورش دادهاند. در همه این موارد، بازدارندگی فقط بر تسلیحات و توان نظامی استوار نبود، بلکه به این درک طرف مقابل وابسته بود که با جامعهای آگاه و مقاوم روبهرو است، نه فقط با یک ارتش.
دقیقاً به همین دلیل است که بسیج اجتماعی در فضای ژئوپلیتیکی امروز اهمیت پیدا میکند. در دورانی که جنگ فقط با بمب و موشک پیش نمیرود و ابزارهایی مانند تحریم، فشار روانی، جنگ اطلاعاتی و هدفگیری زیرساختهای اقتصادی نیز بخشی از آن شدهاند، تابآوری اجتماعی خود به یکی از مؤلفههای بازدارندگی تبدیل میشود. ممکن است کشوری در معرض انزوا، تحریم و حمله قرار گیرد، اما اگر جامعه آن حاضر باشد فشار را تحمل کند بیآنکه به تسلیم سیاسی تن دهد، مهار آن بسیار دشوار خواهد بود.
از این منظر، آمادگی عمومی صرفاً یک نماد نیست، بلکه حامل یک پیام راهبردی روشن است؛ هزینه فشار فقط در میدان نبرد سنجیده نمیشود، بلکه در ناتوانی مهاجم برای شکستن اراده سیاسی یک ملت نیز خود را نشان میدهد.
این واقعیت، یکی از تناقضهای اصلی در تصویری را هم که از ایران در خارج ارائه میشود، توضیح میدهد. رسانههای غربی در سالهای گذشته اغلب ایران را به چند موضوع محدود فروکاستهاند؛ تحریمها، نارضایتی داخلی، مذاکرات هستهای، تنشهای منطقهای و سرکوب دولتی.
آنچه در این میان کمتر دیده شده یا عمداً نادیده گرفته شده، این است که ایران با وجود دههها تحریم و تهدید خارجی، همچنان به توسعه زیرساختهای بزرگ، ظرفیت صنعتی، توان علمی و شبکههای لجستیکی خود ادامه داده است.
این نادیدهگرفتن تصادفی نیست. کشوری که زیر فشار همچنان میسازد و پیش میرود، بهراحتی در چارچوب روایت رایج افول و شکنندگی جا نمیگیرد. دولتی که تولید صنعتی خود را گسترش میدهد، مسیرهای راهبردی حملونقل ایجاد میکند، زیرساختهای انرژی را حفظ میکند و در برابر محدودیتها بهلحاظ فناورانه خود را تطبیق میدهد، روایت فروپاشی محتوم را با دشواری روبهرو میکند. تداوم توسعه در شرایط محاصره، این فرض را بیاعتبار میکند که فشار و مجازات مستمر سرانجام به تسلیم راهبردی منجر میشود.
به همین دلیل، فاصله میان واقعیتهای داخلی ایران و تصویری که از آن در خارج ساخته میشود، صرفاً یک مسئله رسانهای نیست، بلکه پیامد سیاسی مستقیم دارد. اگر مخاطبان خارجی فقط بحران را ببینند، هم ماهیت دولت ایران را نادرست میفهمند و هم توان پایداری جامعه ایرانی را. در نتیجه، ممکن است اینطور تصور شود که کشور همواره در آستانه فرسایش و فروپاشی قرار دارد، در حالی که ایران بارها نشان داده که توان سازماندهی دوباره، جذب شوکها و ادامه کار در شرایطی بسیار دشوار را دارد.
این برداشت نادرست فقط به فهم واقعیت لطمه نمیزند، بلکه بر سیاستگذاری نیز اثر میگذارد؛ دولتهایی که طرف مقابل را ضعیف و در آستانه فروپاشی تصور میکنند، معمولاً بهجای دیپلماسی، مسیر تشدید تنش را در پیش میگیرند.
بُعد غیرنظامی تابآوری نیز به همان اندازه مهم است. جنگ مدرن از نظر اجتماعی هرگز به اهداف نظامی محدود نمیماند. وقتی زیرساختها هدف قرار میگیرند، آثار آن بهسرعت به دیگر بخشهای زندگی مردم سرایت میکند. شبکه برق، سامانه آب، بیمارستانها، مسیرهای حملونقل، زنجیره تأمین غذا، مدارس، ارتباطات و اقتصادهای محلی همه بههم پیوستهاند. قربانی غیرنظامی فقط کسی نیست که مستقیماً در یک حمله آسیب میبیند.
بیمارانی که درمانشان بهدلیل قطع برق مختل میشود، خانوادههایی که بر اثر تخریب زیرساختها آواره میشوند، سالمندانی که به خدمات ناپایدار وابستهاند و کودکانی که زندگی روزمرهشان زیر سایه ترس، کمبود و اختلال دگرگون میشود نیز بخشی از همین واقعیتاند.
دقیقاً به همین دلیل است که حقوق بشردوستانه بینالمللی تا این حد بر حفاظت از غیرنظامیان و اهداف غیرنظامی تأکید دارد.
اصولی مانند تفکیک، تناسب و احتیاط صرفاً شعارهای اخلاقی نیستند. این اصول از دل این واقعیت شکل گرفتهاند که جنگ مدرن بهسادگی میتواند شرایط پایه زندگی غیرنظامیان را به ابزار فشار تبدیل کند.
حمله یا حتی تهدید به حمله علیه زیرساختهای حیاتی، فقط تأسیسات فیزیکی را هدف قرار نمیدهد، بلکه بنیان اجتماعی بقا را نیز نشانه میرود و از همین رو، پرسشهای عمیق حقوقی و اخلاقی را پیش میکشد.
در این زمینه، تجربه غیرنظامیان در ایران بیش از آنچه تاکنون در گفتمان غالب بینالمللی دیدهایم، شایسته توجه است. در بسیاری از موارد، رنج غیرنظامیان بهصورت گزینشی بازنمایی میشود و شدت توجه به آن، به هویت ژئوپلیتیکی کشوری بستگی دارد که مورد حمله قرار گرفته است. اما رنج، چون در کشوری رخ میدهد که قدرتهای غربی آن را رقیب یا دشمن میدانند، کماهمیتتر نمیشود. مجروحان، آوارگان، آسیبدیدگان روحی و روانی و کسانی که پیامد حمله به زیرساختها را تحمل میکنند، باید در مرکز هر ارزیابی جدی حقوقی و اخلاقی قرار گیرند. اگر زبان حقوق بینالملل قرار است اعتبار خود را حفظ کند، نمیتواند فقط برای برخی ملتها بهکار رود و برای برخی دیگر کنار گذاشته شود.
در این میان، مسئله پاسخگویی هم خودنمایی میکند. از نظر حقوقی، اصل ماجرا پیچیده نیست. تهدید یا توسل به زور علیه یک کشور، جز در شرایطی بسیار محدود، ممنوع است. زیرساختهای غیرنظامی نیز از حمایت قانونی برخوردارند و مجازات جمعی با اصول حقوق بشردوستانه سازگار نیست. اما مشکل از جایی آغاز میشود که نوبت به اجرا میرسد. در عمل، این قواعد بهصورت برابر اجرا نمیشوند و نظام بینالمللی همچنان با واقعیتی روبهروست که در آن قدرتهای بزرگ و متحدانشان از حاشیه امنی برخوردارند که برای دیگران وجود ندارد.
این واقعیت به معنای بیاعتباری کامل قانون نیست، اما یکی از تناقضهای آشکار نظم جهانی امروز را عیان میکند؛ اینکه میان قواعدی که جهانشمول خوانده میشوند و اراده سیاسی برای اجرای یکسان آنها، فاصلهای جدی وجود دارد.
در عین حال، مرور تجربههای تاریخی گستردهتر نیز میتواند به درک بهتر وضعیت کنونی ایران کمک کند. بارها در تاریخ، کشورهایی که زیر فشار جنگ، تحریم، محاصره یا تهدید خارجی قرار گرفتهاند، از سوی ناظران بیرونی اینگونه تحلیل شدهاند که گویی درد و فشار، خودبهخود به تسلیم منتهی خواهد شد. اما تاریخ بارها خلاف این را ثابت کرده است. فشار خارجی گاهی میتواند جوامع را از هم بپاشد، اما در مواردی نیز آنها را منسجمتر و سرسختتر میکند، بهویژه زمانی که آن فشار ناعادلانه، استعماری یا موجودیتی تلقی شود. در چنین شرایطی، آگاهی ملی عمیقتر میشود، پایداری اجتماعی به بخشی از هویت سیاسی بدل میگردد و بازسازی، خود صورت دیگری از مقاومت میشود.
بهنظر میرسد ایران امروز در همین مسیر قرار گرفته است. الگوی ایران پس از جنگ، صرفاً الگوی بقا نیست، بلکه بر پایه پایداری فعال استوار است، ترکیبی از صبر راهبردی و بسیج عمومی، سازگاری اقتصادی و نمادپردازی سیاسی، و بازدارندگی نظامی در کنار یک پیام اجتماعی فراگیرتر.
معنای این روند آن است که حاکمیت در قرن بیستویکم فقط در مرزها یا پشت میزهای دیپلماسی دفاع نمیشود، بلکه در کارخانهها، بنادر، بیمارستانها، مدارس، سامانههای حملونقل و در آمادگی شهروندانی نیز حفظ میشود که خود را فقط تماشاگر سیاستهای دولت نمیبینند، بلکه بخشی از یک تلاش ملی میدانند.
اگر بخواهیم یک درس اصلی از مسیر کنونی ایران استخراج کنیم، آن درس این است که بازدارندگی امروز فقط نظامی، فناورانه یا دیپلماتیک نیست، بلکه اجتماعی هم هست. این بازدارندگی در توان یک ملت برای ایستادن، حفظ نهادها، ادامه ساختن در دل فشار و محروم کردن قدرتهای خارجی از پیروزی آسانی که در ذهن خود تصور کردهاند، معنا پیدا میکند. به همین دلیل، تجربه ایران پس از جنگ فقط برای خود ایران مهم نیست، بلکه برای جهانی که روزبهروز بیشتر با تحریم، جنگهای ترکیبی و عادیسازی فشار روبهرو میشود نیز اهمیت دارد.
در این چارچوب، شاید مهمترین تحول نه آخرین محاسبه نظامی باشد و نه تازهترین مانور دیپلماتیک. شاید مهمترین تحول، ظهور جامعهای باشد که نشان میدهد خودِ تابآوری هم میتواند به یک نیروی راهبردی تبدیل شود.
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید