تهران زخمی در میان جنگندهها، عید را گم نکرده
این جا تهران است، با همان مردمان غیورش، مردمانی که زیر سایه سیاه جنگ شهرشان را ترک نکرده و آن را تنها نگذاشته اند، ایستاده اند تا تهران نفس کم نیاورد.
صدای انفجار هر از گاهی قلب این شهر را به تپش می آورد، وقت و بی وقت و گاه و بی گاه، اما نفس می کشد. نفسهایش در سینه حبس میشود اما هر بار با نفس مردمانش جانی تازه میگیرد. صدای انفجار شاید برای لحظهای نفس شهر را در سینه حبس کند. اما زندگی در تهران متوقف نمیشود شهری که میلیونها انسان در آن نفس میکشند و یاد گرفته اند در دل نگرانیها، جنگ، ترس، از دست دادنها و دلهرهها تاب بیاورند.
این روزها با هر صدایی از افتادن اشیا بر زمین تا رعد و برقی که چندی پیش تهران را در برگرفت، قلبها میلرزد و مردم شهر برای چند ثانیه در سکوتی سنگین فرو میروند؛ نگاهها به هم گره میخورد و ذهنها پر از پرسش میشود؛ هر انفجار چند لحظهای نفسها را حبس میکند، اما همان دم، با ایستادگی مردم، دل شهر دوباره میتپد. آنها آموختهاند چگونه در دل خطر آرام بمانند، چگونه فرزندانشان را در میان ترس آرام کنند. چون یاد گرفته ایم چگونه آرام شویم، آرام بمانیم و عزیزانمان را آرام کنیم.
تهران هنوز ایستاده، چون مردمانش ریشه در زمین این شهر دارند. زیر بار صدای انفجار، در میان دلهرهها، هیچکس شهر را ترک نکرده؛ مردم ماندهاند تا تهران تنها نماند، تا نفسهایش قطع نشود.
نشانههای نوروز در شهر
با وجود همه اضطرابها، تهران همچنان نفس میکشد. خیابانها خالی از زندگی نیستند، مغازهها باز است و زندگی جریان دارد. این شهر با همه زخمهای ناشی از جنگ هنوز سرپا ایستاده است، شاید نگرانی در نگاهها دیده شود، اما در همان نگاهها نشانی از امید و ایستادگی و حتی شور زندگی دیده میشود؛ چرا که عید نزدیک است. فرهنگ باستانی عید نوروز در میان جنگندهها و موشکها کمرنگ شده، اما گم نشده است. در حالی که تنها چند روز تا عید باقی مانده، نشانههای نوروز در شهر دیده میشود. ویترین برخی مغازهها رنگ بهار گرفته و مردم، هرچند با دلهایی نگران هنوز به سال نو فکر میکنند. ماهیهای گلی و سبزهها شور زندگی در سال پیش رو را نوید میدهند.
در گشت و گذار هر چند کوتاه خود در روزهای پایانی سال ۱۴۰۴ به چشم خود این شور را دیدم. مگر میشود در میان جنگ به بودن فکر کرد؟ به سال نو؟ به زندگی و آینده؟! مردمان این شهر پاسخ دادند: آری میشود. دیدم که ویترینها سبز شدهاند، ماهیهای قرمز در تنگها شنا میکنند و سبزهها یادآور زایش دوباره طبیعتند، حتی اگر دلها نگران باشد، نگاهها هنوز امید را فریاد میزند. این همان روح ایرانی است؛ روحی که زیر موشک هم به استقبال بهار میرود.
قول من قول است!
در پیچوخم بازار، مادری را دیدم که با کودک خود برای انتخاب ماهی هفتسین چانه میزد، گویی هیچ صدای انفجاری نمیتواند صدای عشق را خاموش کند، گویی جنگی در کار نیست. کودکی با لبخند به پدر یادآوری میکرد که هنوز وعده سفر به قوت خود باقی است و پدر با نگاهی محکم پاسخ میداد: قول من قول است!
پدری را دیدم که دست فرزندش را گرفته و میان مغازهها قدم میزند. صدای همهمه با نگرانیهای پنهان در هم آمیخته، اما او برای خرید لباس عید و چند وسیله سفره هفتسین آمده است.کودکش با ذوق به ماهیهای قرمز نگاه میکرد و پدر با لبخندی کوتاه، تنگی را انتخاب کرد؛ شاید در نگاهش اضطراب بود و گاه به آسمان نگاه میکرد، اما تصمیمش روشن بود، زندگی باید ادامه یابد.
کمی آنسوتر مادری را دیدم که با کودک خود درباره انتخاب سبزه صحبت میکرد و مغازهدار با حوصله سفرههای هفتسین را مرتب میکردد و به رهگذران نشان میداد. کودکی کنار بساط ماهیها ایستاده و با هیجان از پدرش میپرسد کدام را بخریم. این صحنههای ساده و معمولی و تکراری، شاید کوچک به نظر برسد، اما در روزهایی که صدای جنگ گاهی به گوش میرسد، همین لحظهها معنای بزرگی پیدا میکند. اینها نشانههای حیاتاند و امید در دل تاریکی.
روایت یک مهربانی
در مقابل یکی از فروشگاههای زنجیرهای، مادری را دیدم که رنجور و مضطرب ایستاده و با صدایی آرام از مردم کمک میخواست. بسیاری از رهگذران بیتفاوت عبور میکردند و کمتر کسی به او توجه میکرد. کمی آنسوتر، خانم جوانی که متوجه این صحنه شده بود وارد فروشگاه شد و چند دقیقه بعد، وقتی از فروشگاه بیرون آمد، مستقیم به سمت آن مادر رفت و مرغی که خریده بود را به او داد. صحنه کوتاه بود، اما در همان لحظه میشد دید که مهربانی هنوز در این شهر زنده است؛ حتی در روزهایی که نگرانی سایه انداخته و هر کسی باید به فکر خودش باشد.
نه به رونق هر سال!
با همه اینها میزان فروش لوازم هفت سین و میوه شب عید، تفاوت محسوسی با سالهای قبل دارد. گرچه این سو و آن سو گلدان های گل فروخته می شود، اما بساط هفت سین کمتر از سالهای قبل است. در میدان تره بار به جای هر سال که مردم میوه را جعبه ای می خریدند تا پذیرای مهمانها باشند، حالا به چند کیلویی بسنده می کنند؛ بیشتر هم زن و مردهای موسپید که میدانند فرزندان و نوهها به خانهشان میروند. در غرفه شکلات و شیرینی خانم مسنی از دو مدل شکلات هر کدام نیم کیلو میخرد و به فروشنده میگوید: امسال خیلیها رفته اند، فقط خاله میآید. فروشنده خانم در حال ریختن شکلات میگوید: خالهها هر جا باشند، میآیند!
ماهیهای قرمز تبریز
در برخی شهرها حال و هوای عید از تهران پررنگ تر است و با گذشت نزدیک سه هفته از آغاز جنگ، در آنها بوی عید و حال و هوای نوروز را بیش از تهران میتوان حس کرد.
اینها را فریبا که به تبریز رفته، برایم روایت کرد: «من در شهر تبریز در بازار و خیابانهای اصلی شهر جنب و جوش مردم را می بینم. در کنار خیابان و جلوی یکی از مساجد از بلندگو صدای سرودهای حماسی پخش میشود. همان جا مرد میوه فروش هم میوههای رنگی را در کنار خیابان بساط کرده.
کمی جلوتر، ماهیهای قرمز داخل تشت ماهی فروش در حال بازی کردن هستند و گویا از هر صدای انفجار فارغ اند. داخل فروشگاه لباس بچگانه مملو از مشتری است و کودکان به همراه پدر و مادر خود در حال خرید هستند.
کمی جلوتر می روم، با دیدن مغازه گل فروشی و گلهای یاسمن و سبزه عید، روح تازه ای میگیرم؛ گویا از شهر جنگ زده تهران به دنیایی دیگر پرتاب شدهام. اینجا بوی عید و نوروز در سراسر شهر استشمام می شود؛ هرچند زیر چتر جنگ و انفجار.»
چه زیباست امید در دل بحران، زندگی در میان جنگ و شجاعت در قاب خانواده؛ چرا که این روزها ترس کمکم به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شده و مردمان این کشور یاد گرفته اند با اضطراب بیدار شوند، با خبرهای نگرانکننده روزشان را بگذرانند و با امیدی کوچک شب را به صبح برسانند. شاید سختترین بخش این روزها، عادی شدن چیزهایی است که هرگز نباید عادی میشد.



هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید