در خانهای که زمان ایستاده؛ روایت دلتنگی برای سیدعباس
شهید سیدعباس رسولیآهاری جوان دهه هشتادی از جمله متخصصان هوش مصنوعی بود که ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ در حمله دشمن آمریکایی صهیونی به یکی از شرکتهای دانش بنیان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
سیدعباس جوانی بود که زندگیاش را میان درس، کار، مسجد و فعالیتهای فرهنگی و بسیجی تقسیم کرده بود و خانوادهاش از او به عنوان پسری مؤمن، آرام، اهل نماز اول وقت و بسیار مقید به احترام والدین یاد میکنند و دوستانش او را جوانی خستگیناپذیر و وقفشده برای کار مردم میدانند.
از لحظهای که وارد خانه میشوم، حس میکنم اینجا قرار نیست فقط یک مصاحبه انجام شود. انگار وسط یک زندگی ایستادهام که هنوز تمام نشده، فقط شکلش عوض شده است. دوربین روشن است، اما قبل از تصویر، صداها شروع میشوند؛ صداهایی که بیشتر از حرف، شبیه بغض هستند.
میان سئوال و جواب، فاصلهای وجود ندارد. گاهی اصلاً سئوال را کامل نمیکنم چون نگاهها زودتر پاسخ میدهند. مادر وقتی از نماز صبح حرف میزند، همان لحظه مکث میکند. پدر وقتی میگوید هنوز فکر میکنم خونهست، انگار دنبال اثبات حرفش نیست.
اینجا خبرنگار فقط ثبتکننده نیست؛ درگیر میشود. وقتی مادر بغض میکند، ناخودآگاه مکث میکنم. وقتی پدر ساکت میشود، ادامه نمیدهم. اینجا روایت از حالت رسمی خارج میشود و همدلی حکمفرماست.
در گوشه خانه، وسایل شهید دستنخورده مانده هیچکس جرأت جابهجا کردن ندارد. انگار اگر چیزی تغییر کند، این خانه هم فرو میریزد. اینجا روایت را نمینویسی و آن را زندگی میکنی.
خانه ساده است اما انگار هر گوشهای از آن زیر بار یک دلتنگی خم شده است. روی میز وسایل شهید دقیق و دستنخورده چیده شده؛ گویی صاحبش فقط بیرون رفته و هر لحظه ممکن است برگردد. مادر آرام است و آهسته و صبورانه میگوید: هنوز باور نکردهام که رفته، فکر میکنم هست انگار هنوز در خانه هست.
پدر هم ناباورانه همان نگاه مادر را دارد، میگوید: «عباس خونهست من اصلاً باور نمیکنم شهید شده باشه».
روایت مادر؛ صدایی که مدام در بغض قطع میشود
فاطمه میرمحمدحسینی مادر سیدعباس با صدایی آرام و شکسته میگوید: «عباس پسر خیلی خوبی بود اصلاً ما رو اذیت نکرد.هیچ وقت ما رو ناراحت نکرد.»
وی ادامه میدهد: «خیلی به نماز اهمیت میداد؛ نماز اول وقتش خیلی براش مهم بود. نماز صبحش هیچ وقت قضا نمیشد. حتی غذا نمیخورد اگر میترسید نمازش قضا بشه… خیلی حساس بود روی نماز و روزهاش.»
مادر لحظهای مکث میکند و میگوید: «به احترام پدر و مادرش خیلی مقید بود خیلی پسر خوبی بود.»
بغضی که در گلو دارد هر لحظه مرا معذب میکند؛ خیره و بی رمق از لحظه آخر میگوید آن زمانی که دیگر برای همیشه جگرگوشهاش به شهادت رسید، «آخرین بار حدود ۲:۱۵ دقیقه باهاش صحبت کردم؛ هنوز گوشی دستم بود که تماس قطع شد بعدش دیگه هیچ خبری نشد.»
روایت پدر؛ مردی که هنوز باور نکرده پسرش رفته
«سیدمحمود رسولی آهاری» پدر سیدعباس است با لحنی آرام اما سنگین میگوید: عباس برای همه سنگ صبور بود؛ دنبال این بود که گره گشا باشد؛ برای مردم وقت میگذاشت.
پدر داغ دیده جوانش است؛ از یکسو از عاقبت به خیری فرزندش راضی است از سوی دیگر سوگوار و عزادار است. او از اخلاق پسرش میگوید: پسرم صبور و پرهیزگار بود؛ از لقمه حرام، از کار اشتباه، از هر چیزی که احساس میکرد درست نیست؛ دوری میکرد.
عباس فقط برای مردم کار می کرد؛ بدون توقع و بیمنت
علی دوست قدیمی عباس میگوید: ۱۲ سال با عباس رفیق بودیم؛ عباس برای من فقط دوست نبود برادر بود. او واقعاً خستگیناپذیر بود. موتور و لپتاپش وقف کار بچههای مسجد بود؛ برای آموزش کامپیوتر و برنامهنویسی بچهها وقت میگذاشت. عباس مخلصانه کار میکرد؛ بدون توقع و بیمنت؛ بدون دیده شدن «فقط برای مردم».
وقتی از خانه بیرون میآیم، صداها هنوز همراه من هستند.
در دل این روایت، نسلی دیده میشود که زندگی را ساده و سطحی انتخاب نکرد. عباس یکی از همین نسل بود؛ نسلی که میان دانشگاه، کار و مسجد، مفهوم مسئولیت را زندگی کرد فقط شعار نداد.
این جوانان در سکوت رشد کردند؛ نه دنبال دیده شدن بودند و نه دنبال عنوان، اما وقتی لحظه انتخاب رسید، بدون تردید مسیر سختتر را انتخاب کردند؛ مسیری که باور داشتند درست است.
برای خانوادهها، این جوانان تمام نشدهاند. مادرانی که هنوز با عکس حرف میزنند، در واقع با ادامه یک حضور زندگی میکنند. عباس برای خانوادهاش پایان نیست؛ شکل دیگری از بودن است.
این نسل جنگ را فقط در میدان ندید. جنگ برای آنها در زندگی روزمره بود؛ در تصمیمها، در مسئولیتها، در انتخاب میان راحتی و وظیفه.
و در نهایت، حقیقت روشن همین است: برای این نسل، ایران فقط یک خاک نیست؛ یک معناست. معنایی که اگر پایش برسد، از زندگی شخصی عبور میکنند و وارد تاریخ میشوند.
در این روایت، آنچه بیش از هر چیز باقی میماند نه فقط نام یک شهید، بلکه تصویر یک نسل است؛ نسلی که میان درس و کار و زندگی عادی، مفهوم مسئولیت را انتخاب کرد و در بزنگاههای سخت از آن عبور نکرد. سیدعباس رسولی آهاری برای خانوادهاش یک فرزند بود، برای دوستانش یک رفیق، و برای جامعهاش نشانهای از نسلی که هنوز تعهد را جدی میگیرد.
ایران در چنین روایتهایی فقط یک جغرافیا نیست یک پیوند عاطفی و تاریخی است که در زندگی همین جوانان معنا پیدا میکند. از خانههای ساده تا دانشگاه و مسجد، از کار روزمره تا لحظههای تصمیم رد پای نسلی دیده میشود که بودنش را با اثرگذاری معنا میکند، نه با تماشاگر بودن و شاید همینجاست که مفهوم ایران برای این نسل روشنتر میشود؛ جایی که نام وطن، در کنار خانواده، ایمان و مسئولیت اجتماعی قرار میگیرد. این روایتها نشان میدهد که هنوز در دل همین خاک، جوانانی هستند که اگرچه زود از میان ما میروند، اما ردشان در حافظه جمعی یک سرزمین ماندگار میشود.


هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید