وقتی کرخه شاهد بی رحمی بود
ساعت ۱۱ صبح بود که به روستا رسیدیم .
زیاد آنجا رفته بودم .
کوچه پس کوچههایش را زیاد دیده بودم
اما این بار همه جا رنگ و بوی دیگر داشت.
شاید برای این بود که روایتهای زیادی در مورد کرخه نور خوانده بودم و برای تکمیل روایتها به این مکان آمده بودم.
همه جا را مه گرفته بود روستا هم گویی با قصههای جنگ این محل هم مرثیه شده بود.
خاک بوی نم باران میداد بوی گلوله و بارود را حس میکردیم.
صدای جیغ زنها، گریه کودکان و صدای توپ تانک گویی دوباره به تصویر کشیده شده بودند.
به محل حسینیه که رسیدیم تعداد زیادی از مردم آمده بودند گویی میخواهند روایت روستایشان را دوباره زنده شود نمیدانم شاید هم از فراموش شدن آن صحنهها نگران بودند.
امین یکی از بازماندههای روزهای جنگ و مرثیه کرخه نور بود غم خاطرات روزهای جنگ رو و روانش را به هم ریخت.
اشک جمع شده در چشمانش گواه عمیق در درونش بود از تداعی آن روزها سال ۵۹ بود رژیم بس از طرف سوسنگرد و بستان از ما شکست خورده بود.
شانزدهم آبان بچههای هوانیرو از سمت هویزه لبه رودخانه کرخه را روزانه بمباران میکردند.
یکی از آن روزها یک جنگنده ایرانی بعد از بمباران در روستای ما که نامش سبحانیه بود سقوط کرد.
خلبان با چتر نجات خود فرود آمد مردم ما که سرباز معتقد مدافع وطن و هر ثانیه فکرشان با رزمندگان بود همه تلاش داشتند تا به خلبان برسند و به او کمک کنند.
بالاخره برادرم با اسب به سراغش رفت و او را با خود به خانه ما آورد.
هنوز او را به خاطر دارم چهرهای معصوم و مهربان نامش عبدالحسین حاتمی بود.
برادرم زمانی که او را به خانه آورد گفت عبدالحسین مهمان ماست و به احتمال زیادفردا بحث یا به روستای ما هجوم آوردند و ما باید از مهمانمان محافظت کنیم.
همه این حرفها را تایید کرد.
لحظهای نگاهم با او طلاق کرد چشمان معصوم با وجود دردی که داشت آرام و دلنشین خندهاش را در خود کشانده بود.
ناخودآگاه من هم لبخند زدم و این خاطره و تصویر هرگز از جلوی چشمانم محو نمیشود.
آن شب با همه دلهره و اضطرابش گذشت و فردای آن روز بعثی ها با خشم و کینه وارد روستا شدند صدای تانک و خمپاره از همه جا به روستا به گوش میرسید.
زنان و کودکان بیهدف جیغ میزدند و دویدند آنان با بیرحمی اهالی را یکجا جمع کردند و از سقوط هواپیما میگفتند.
میدانیم خلبان نزد شماست همه مردم انکار میکردند من و خلبان نزدیک رودخانه کمین کرده بودیم صحنه را می دویدیم.
یکی از عراقیها با لحن بیادبانه فریاد میزد گر تا شب او را تحویل ندهید همه را میکشیم.
به من یاد شب گذشته میافتادم که خلبان اصرار کرد او را تحویل دهیم تا اتفاقی برای مردم نیفتد و جوابی که ما دادیم نباید شما تسلیم شوید ما عرب هستیم و هم زبان آنها و در خطر نبودن زن و بچهها یمان اما اگر شما را اسیر کنند حتماً میکشند و حال خشونت آنها را میدیدیم بچههایی که به پدر چسبیده بودند و راقیها با توپ و تشر و لگد آنها را جدا میکردند.
دوباره به یاد پدر و برادرم افتادم که دست خلبان عبدالحسین را در دستم گذاشتند او امانت است از او محافظت کن و من که غرق در افکار بودم گویا صدای خلبان به خودم آمدم من باید خودم را تسلیم کنم آنان رحم ندارند همه را میکشد.
من سرم را تکان دادم و گفتم نه نباید تسلیم شوی او آهی کشید گفت امین جان شما سمت رودخانه برو من باید تسلیم شوم و من سعی داشتم مانع شوم.
در یک حرکت سریع لباس سفید عربیاش را درآورد و بالا گرفت و سمت عراقیها رفت
بغض امانم را بریده بود شک میریختم و به سمت رودخانه میرفتم از فاصله دور دیدم خلبان و مردهای روستا را به همراه خود میبرند.
فکر میکردم مردها را آزاد می کنند از دور نگاهشان میکردم اما نمیدانستم این آخرین دیدار من با آنهاست .
سالها از مردهای روستا خبری نبود تا اینکه در سال ۱۳۶۵ که بیابانهای اطراف هویزه را صاف میکردند به تپهای برخورد کردند یک گور دسته جمعی شدند.
هنوز دستهایشان بسته بود این خبر سریعا در روستا پیچید.
همه به سمت محل دویدن و بالاخره آن صحنه تلخ هر کس از یک نشان شهید خودش را شناسایی میکرد.
آنان را دسته جمعی در حالی که دستهایشان را بسته بودند در یک گور دست جمعی دفع کردند و در فاصله نزدیک خلبان را نیز دفع شده بود.
و من ناخودآگاه یاد آخرین دیدارم افتاده بودم مردانی را که نمیدانستم دیگر نخواهیم دید پدر و برادری که از دور نظارهگرشان بودم.
نگاهش پر از اشک بود ولی توجه به دوربین به ما گفت نگذارید این اتفاق به فراموشی سپرده شود.
باید جوانها نوجوانان و کودکان
که بر سر این مردم چه آمد و دیگر بغض امانش را نداد.
هیچ دیدگاهی درج نشده - اولین نفر باشید